|
تا حالا شده
دنیاتونو ازتون بگیرن؟
همه ی دنیاتونو...
اونوقت چیکار کردید؟
چقدر دلم برای صبوریت تنگ شده سنگ مهربون من...
چشم به راه می مانم و به شوق فردا که تو را خواهم دید من وضو با نفس خیال تو میگیرم و تو را میخوانم
تو مرا میفهمی من تو را میخواهم و همین ساده ترین قصه ی انسان است تو مرا میخوانی من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم و تو هم میدانی تا ابد در دل من خواهی ماند...
امروز صبح وقتی چشمامو باز کردم احساس کردم چقدر دنیا قشنگه! صورتمو شستم و موهامو شونه زدم!!! آخه یکی تو زندگیم پیدا شده که مزه ی قهوه رو دوست داره البته باشکر زیاد! کسی که حرفاش اصلا بوی نصیحت نمیده کسی که تلاش میکنه منو از ((روزمره گی)) و ((روز مرگی)) در بیاره تنها کسی که تونست منو به حرف بیاره سالها ریختم تو خودم و به زور لبخند زدم ولی حالا چقدر احساس سبکی میکنم از این به بعد قهوه رو باشکر میخورم اونم شکر زیاد
توی یه کافی شاپ ،با یه فضای شاعرانه نشستی موسیقی آرام بخش او و و و و م انقدر خوشحالی که خل بازی در میاری! وتوجه دیگران بهت جلب میشه نگات میفته به یه دیوان حافظ گوشه کافی شاپ!!! چه عالی یه جشن دو نفره ی شاعرانه بلند میشی ومیاریش نیت میکنی لای کتابو باز میکنی شروع میکنی به خوندن... بعد صدایی که تو گوشت می پیچه: بسه دیگه ،تمومش کن شوک بغض بهت سنگینی نگاهها همه چیز آوار میشه روی سرت،وتازه تلخی قهوه رو توی گلوت حس میکنی...
خسته م سردمه چرا آفتاب نمیزنه ؟ چرا هیشکی آتیش روشن نمیکنه ؟ هوا داره تاریک میشه راهو اشتباهی اومدم فرصت نیست برگردم نمیدونم چیکار کنم...
امروز هوا ابری بود قطرات بارونی رو که میخوردن به شیشه با دیدن این صحنه دلم باز شد بارون که بند اومد دوباره مریم شد همون مریم سابق
|
About![]()
یه آدم با یه روح خسته
فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 Links
حس آشنا |