روزگار تلخ

تنهام

 

 

هیچکس به فکر من نیست

 

دیروز

رفته بودم یک کم باهاش حرف بزنم

رفته بودم

که برای چند دقیقه

فراموش کنم کی ام و چی ام و چقدر بدبختم

 که یه باری سنگینتر از

بار غمی که خودم  دارم گذاشت روی دوشم

 حس میکنم سرم سنگینه

یه بغض خفه کننده گلومو گرفته و ول نمیکنه

آخ!

مادر!

بس کن...چقدر تو هم نصیحتم میکنی؟

خسته نشدی؟

ولم کن

آخه تو چه میفهمی؟

"لیلا"!..چی میخوای از جونم؟

کاش میتونستم بهت بگم که غیر از مزاحمت هیچی برام نداری

چقدر ازم کار میکشی؟

.

.

.

نمیدونم هوا چرا انقدر گرفته؟

خدایا دارم خفه میشم

هیچکس به فکر من نیست

 

هیچکس

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 15:55  توسط مریم  | 

عشق



+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 17:20  توسط مریم  | 

عشق و عقل



+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 17:15  توسط مریم  | 

تا حالا شده؟ 2

 

 

 

تا حالا شده

 

دنیاتونو ازتون بگیرن؟

 

همه ی دنیاتونو...

 

اونوقت چیکار کردید؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 10:2  توسط مریم  | 

...

 

 

 

چقدر دلم برای صبوریت تنگ شده

 

سنگ مهربون من...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 10:20  توسط مریم  | 

من تو را میخوانم...

چشم به راه  می مانم


و به شوق فردا که تو را خواهم دید


من وضو با نفس خیال تو میگیرم


و تو را میخوانم





+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 20:29  توسط مریم  | 

تقدیم به ...




هرگز نخواستم که تورو با کسی قسمت بکنم

یا از تو حتا باخودم یه لحظه صحبت بکنم

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

انقد ظریفی که با یک نگاه هرزه میشکنی

اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی

ترسم اینه که روتنت جای نگاهم بمونه

یا روی شیشه ی چشات غبار آهم بمونه

تو پاک و ساده مثل خواب حتا با بوسه میشکنی

شکل همه آرزوهام تجسم خواب منی

حتا با اینکه هیچکسی مثل من عاشق تو نیست

پیش تو آینه ی چشام حقیره لایق تو نیست



+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 23:48  توسط مریم  | 

تاابد...

 

 

تو مرا میفهمی

 

من تو را میخواهم

 

و همین ساده ترین قصه ی انسان است

 

تو مرا میخوانی

 

من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم

 

و تو هم میدانی

 

تا ابد در دل من خواهی ماند...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 10:28  توسط مریم  | 

قهوه ی شیرین




امروز صبح وقتی چشمامو باز کردم


احساس کردم چقدر دنیا قشنگه!


صورتمو شستم و موهامو شونه زدم!!!


آخه یکی تو زندگیم پیدا شده که مزه ی قهوه رو دوست داره


البته باشکر زیاد!


کسی که حرفاش اصلا بوی نصیحت نمیده


کسی که تلاش میکنه منو از ((روزمره گی)) و ((روز مرگی)) در بیاره


تنها کسی که تونست منو به حرف بیاره


سالها ریختم تو خودم و


به زور لبخند زدم


ولی حالا چقدر احساس سبکی میکنم


از این به بعد


قهوه رو  باشکر میخورم


اونم شکر زیاد





+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 10:42  توسط مریم  | 

تلخ تر از همیشه م ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 14:29  توسط مریم  | 

مطالب قدیمی‌تر