تبليغاتX
روزگار تلخ






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


روزگار تلخ

 

 

 

تا حالا شده

 

دنیاتونو ازتون بگیرن؟

 

همه ی دنیاتونو...

 

اونوقت چیکار کردید؟

 

 

+نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت10:2توسط مریم | |

 

 

 

چقدر دلم برای صبوریت تنگ شده

 

سنگ مهربون من...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت10:20توسط مریم | |

چشم به راه  می مانم


و به شوق فردا که تو را خواهم دید


من وضو با نفس خیال تو میگیرم


و تو را میخوانم





+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت20:29توسط مریم | |




هرگز نخواستم که تورو با کسی قسمت بکنم

یا از تو حتا باخودم یه لحظه صحبت بکنم

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

انقد ظریفی که با یک نگاه هرزه میشکنی

اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی

ترسم اینه که روتنت جای نگاهم بمونه

یا روی شیشه ی چشات غبار آهم بمونه

تو پاک و ساده مثل خواب حتا با بوسه میشکنی

شکل همه آرزوهام تجسم خواب منی

حتا با اینکه هیچکسی مثل من عاشق تو نیست

پیش تو آینه ی چشام حقیره لایق تو نیست



+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت23:48توسط مریم | |

 

 

تو مرا میفهمی

 

من تو را میخواهم

 

و همین ساده ترین قصه ی انسان است

 

تو مرا میخوانی

 

من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم

 

و تو هم میدانی

 

تا ابد در دل من خواهی ماند...

 

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت10:28توسط مریم | |




امروز صبح وقتی چشمامو باز کردم


احساس کردم چقدر دنیا قشنگه!


صورتمو شستم و موهامو شونه زدم!!!


آخه یکی تو زندگیم پیدا شده که مزه ی قهوه رو دوست داره


البته باشکر زیاد!


کسی که حرفاش اصلا بوی نصیحت نمیده


کسی که تلاش میکنه منو از ((روزمره گی)) و ((روز مرگی)) در بیاره


تنها کسی که تونست منو به حرف بیاره


سالها ریختم تو خودم و


به زور لبخند زدم


ولی حالا چقدر احساس سبکی میکنم


از این به بعد


قهوه رو  باشکر میخورم


اونم شکر زیاد





+نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت10:42توسط مریم | |

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت14:29توسط مریم | |

توی یه کافی شاپ ،با یه فضای شاعرانه نشستی

موسیقی آرام بخش

او و و و و م

انقدر خوشحالی که خل بازی در میاری!

وتوجه دیگران بهت جلب میشه

نگات میفته به یه دیوان حافظ گوشه کافی شاپ!!!

چه عالی

یه جشن دو نفره ی شاعرانه

بلند میشی ومیاریش

نیت میکنی

لای کتابو باز میکنی

 شروع میکنی به خوندن...

بعد صدایی که تو گوشت می پیچه:

بسه دیگه ،تمومش کن

شوک

بغض

بهت

سنگینی نگاهها

همه چیز آوار میشه روی سرت،وتازه

تلخی قهوه رو توی گلوت حس میکنی...

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت12:45توسط مریم | |



راهو اشتباهی اومدم

نمیدونم چرا هرچی میرم

نمیرسم

خسته م

نمیتونم ادامه بدم

سردمه

چرا آفتاب نمیزنه ؟

چرا هیشکی آتیش روشن نمیکنه ؟

می ترسم

هوا داره تاریک میشه

راهو اشتباهی اومدم

فرصت نیست برگردم

نمیدونم چیکار کنم...

+نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت22:55توسط مریم | |

 

امروز هوا ابری بود

دل منم که مثل همیشه

گرفته و غمگین

بارون نم نم شروع کرد به باریدن

روی روزگار تلخم

تا شاید یه خورده کم بشه از تلخیش

پشت پنجره وایسادم

وتماشا کردم

قطرات بارونی رو که

آروم آروم

میخوردن به شیشه

با دیدن این صحنه دلم باز شد

ولی

 بارون که بند اومد

دوباره مریم

 شد

همون مریم سابق

 
 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت19:14توسط مریم | |